همهء فصلها قشنگند اما بین ماه های سال اردیبهشت یه چیز دیگه است .
یهو همه جا پر از گل میشه انگار زمین نقاشی شده اونم با رنگای روشن و شاد .
میگن شیراز تو اردیبهشت فوق العاده است دارم میرم که با چشم خودم ببینم .
پ ن : منتظر سفر نامه باشید ![]()
پ ن ۲ : تولد حضرت زهرا (س) و روز زن و روز مادر رو به همتون تبریک میگم .
از دفتر خدمات بیمه هر بار سررسید یکی از بیمه هامون میرسه چند روز زودتر برامون پیام میاد که
اقدام کنیم و چون من متولی اینکار شدم در خانواده و ماشینای خواهر و برادرزاده ام اول مال من بوده
ولی بعد از فروش به اونا همچنان به نام من مونده هرباربرای من پیام میاد که مثلا" : بیمه گزار محترم
بیمه نامهء شما در تاریخ ... به پایان میرسد ...
من باید اول بیمه نامه خودم بعد برادرزاده ام و بعد خواهرم رو چک کنم و تازه بعدشم مال دو تا ماشین
آقای رئیس رو هم چون برای ایشون هم من اقدام کردم و شماره موبایل خودمو دادم به شرکت بیمه .
حالا این دردسرا به کنار تمکن مالی من هم ثابت شده چون در حال حاضر سه تا ماشین به اسم من سند
زده شده .
اگه نمیگین چقدر ضرب المثل مینویسه میشه : آش نخورده و دهن سوخته .
ستاره جون تو پست جدیدش نوشته که در پیوند دونیش بیشتر دوستاش یافت نمیشن .
چند وقتیه که میخوام در مورد همین بنویسم که اون ضرب المثل قدیمی هست که میگه : نو که بیاد به بازار
کهنه میشه دل آزار
الان اینجوری شده ، فیسبوک که اومد کم کم وبلاگ نویسی از رونق افتاد دوستان من در پیوند ها اول خیلی
کم نوشتن ، بعدش هم دیگه اصلا" ننوشتند و یا وبلاگشون رو بستن و کوچ کردن الان هم دو سوم دوستان
یا هیچ نمنویسند یا سالی یک بار مینویسند یا اصلا" به من سر نمیزنن یا ...
بالاخره میخوام بگم که خیلی دلسرد کننده است آدم وسوسه میشه که دیگه ننویسه . اما هیچی رو قدیمیا بی
دلیل نگفتن مثلا" اینکه لنگه کفش کهنه در بیابان قنیمته .
پس وبلاگ هم ممکنه که روزی به دردتون بخوره از دستش ندید .
قبلا" گفته بودم که اگه بخوام چیزی رو از دنیا حذف کنم اون دروغه چون دروغ رو سر چشمهء همهء
بدیها میدونم .
الان میگم که از یه چیز دیگه هم خیلی خیلی متنفرم اونم بد قولیه .
همیشه از کسایی که میشناسم خواستم که قولی رو بدن که بتونن بهش عمل کنن .
یه دوست وبلاگی داشتم که خیلی بهش وابسته شده بودم . ولی از بس بد قولی کرد در حد معمول دیگه
باهاش تماس داشتم اما دیروز انقدر ازبدقولیش کلافه شدم که تصمیم گرفتم دیگه جوابش رو هم ندم
آخه چرا قولی میدید که نمیتونید بهش عمل کنید حتی یه شاید یا ممکنه هم براش نمیذارید ![]()
شب نتونستم بخوابم از بس درخت خونهء همسایه دستهاش رو به شیشه پنجره اتاق خوابم کشید و قطرات
بارون روشیشه ضرب گرفته بود . ناچار شدم به یه اتاق دیگه برم تا بالاخره خوابم ببره .
یاد این شعر قیصر امین پور افتادم :
دیشب باران قرار با پنجره داشت
روبوسی آبدار با پنجره داشت
یکریز به گوش پنجره پچ پچ کرد
چک چک ، چک چک ... چه کار با پنجره داشت؟
روزای خاصی در زندگی هست که احساسات خاصی رو هم در پی داره .
مثل روز تولد .
بچه ها درروز تولدشون خیلی هیجان دارند و لحظه شماری میکنن برای باز کردن کادوهاشون.
تین ایجرا روز تولدشون هیجانشون رو مخفی می کنن ولی همش منظر پیام تبریک دوستاشون
هستند و اگر دوست دختر یا دوست پسر داشته باشن منتظر یه شاخه گل و ...
بزرگترها همش نگران اینند که روز تولدشون توسط دوستان و نزدیکانشون فراموش شه .
مسنترا دلشون می خواد روزای تولدشون خیلی دیر به دیر بیاد و زمان نگذره و اونا هم مسنتر
نشن .
امروزکه روز تولد منه و امشب هم مهمون دارم ساعت دوازده ظهر از سر کار برگشتم و سر
و سامونی به وضع خونه دادم ، دوش گرفتم ، در ضمن شام هم از بیرون سفارش دادم بقیهء
کارا هم با خواهر خانمیه .
چه احساسی دارم ؟ واقعیتش نمیدونم چرا ولی یه کمی غمگینم .
برای نمایشگاه کتاب انتشاراتی ها یی رو که میدونم همیشه کتابهای مورد علاقهء منو دارن سرچ کردم
هیچ کتاب جدیدی ترجمه و چاپ نشده .
کی مسئول این وضعه نمیدونم ولی خیلی کفری ام هر کی که هست هزار تا بد و بی راه نثارش کردم .
چند تا کتاب از تو کتابخونهء خودم پیدا کردم که هنوز نخوندمشون شروع کردم دارم میخونم ولی هیچ
باب میل من نیست چون کادو بودن مطابق سلیقه ام نیست کتابای یخی اند میترسم نتونم تا آخر بخونم.